سلام دوستان عزيز ... واقعا متاسفم از اينكه دير به دير به روز مي كنم ... دلم مي خواهد هر وقت كه به روز مي كنم واقعا ارزشش را داشته باشد و اضافه كنيد گرفتاري هايم را هم به اين دليل اولي ، آن وقت قطعا لطف مي كنيد و خواهيد بخشيد ...

در مورد شعر تازه اي كه پيش رو داريد خوشحال مي شوم حتما نظراتتان را ببينم و بتوانم استفاده كنم ... اما قبل از آن ، چند نكته در مورد جريانات اين يكي دو ماه گذشته هست كه ... :

1 _ در مورد مسائلي كه بين من و جناب موسوي در وبلاگ دوست استادم شهرام میرزایی پيش آمده بود ، خوشحالم كه با درايت آقاي موسوي و هم دورانديشي ايشان حل و فصل شد و پشيمان هم نيستم از چاپ مقاله ي ايشان در وبلاگم و اميدوارم من بعد هم ايشان صبورانه تر با منتقدان و غير منتقدان برخورد داشته باشند و به نظرم بقيه هم بايد علمي تر ، تخصصي تر و عميق تر با افكار و نظريات ايشان كنش داشته باشند كه اين مجموع نظريات مطلب چنان ساده اي نيست كه بخواهيم بعضا ساده لوحانه از كنارش بگذريم ...

2 _ در پرداخت اين شعر دوست استادم شهرام میرزایی و هم رفيق نازنينم محمد ارثی زاد بسيار مرا راهنمايي كردند ، كه تا حد زيادي مورد استفاده ي من هم بود و در ساختار نهاييش هم بي تاثير نبود اين نظرات ...

3 _ اين شعر را براي يار هميشه مبارزم ، امين پاكنهاد و خشم شاعرانه اش در وبلاگ زده ام و هم تقديمي است به مردمان هم ديار و هم زبان زحمت كش و مبارزم كه هيچ گاه روي صلح و آسايش به خود نديده اند مگر كه ...

 

 

 

 

هفت گناه مانده به ابلیس ...

 

 از نعش سنگ مرده به الماس می رسی

 خون می مکیّ و تازه به احساس می رسی !؟

 

هرشب سرم ببرّی و از رد لخته ها

در خواب من به مزرعه ی داس می رسی !!

 

حالا سرم به دست گرفتی و غرق خون

به پرتگاه تشنه ی گیلاس می رسی

 

و جفت چشم های مرا واژه می کنی

تا یک نگاه مانده به احساس می رسی

 

هي سوره های کفر مرا حفظ می کنی

تا از خدا ، به آیه ی وسواس می رسی

 

بر می زنی تمام ورق های قصه را

 كه توی قلب سوخته با آس می رسی

 

و هفت روح لاشه ی من را کفن بپیچ !!

در گور من به دهکده ی تاس* می رسی

 

           

       # # # # # # #

 

اینجا به بعد قافیه هست و «تو نیستی»

دور و بر از حضور تو مست و تو نیستی !!

 

از هر طرف هجوم صدا و تو نیستی!!

یک لشکر از گلوی شما و تو نیستی!!

 

یک روز می رسیم ! ... که من یا تو نیستی!!

امروز من رسیدم و اما تو نیستی!!

 

اینجا شب است ، ماه ، ستاره ، «تو نیستی»

و صبح و ظهر و عصر و دوباره «تو نیستی»

 

 

 # # # # # #

 

و این منم هنوز اسیر «تو نیستی»

ولگرد توي كوچه ي پیر «تو نیستی»

 

یک کوچه در عفونت زرد «تو نیستی »

بن بست ته پریده ی سرد « تو نیستی»

 

یا شعر می پرد ز سرم تا «تو نیستی»

یا می پری تو ، سر به هوا با «تو نیستی»

 

 

  # # # # # #

 

یک زن نشسته توی صدایش ... تو نیستی!!

زانو بغل تکیده شمایش : « ... تو نیستی ...»

 

یک زن که زیر موج گناه «تو نیستی»

 گم کرده ماهیان سیاه «تو نیستی»

 

اشباح را سرود برای «تو نیستی»

سمفونی اجنّه ، صدای «تو نیستی»

 

 

   # # # # # #

 

 امشب خبیث و خسته برید از «تو نیستی»

شیطان شد و فرشته چکید از «تو نیستی»

 

رم کرده بغض زن که خدای «تو نیستی»

اسمی بپاش با «تو» برای «تو نیستی»

 

مردی بریز توی گلوی «تو نیستی»

خالی کن این نگاه دو روی «تو نیستی»

 

وردی بخوان برای شبی که تو نیستی

یك وهم گر گرفته تبی که تو نیستی !!

 

بیدار شو به شیهه ی خواب «تو نیستی»

صبحی چموش و پا به رکاب      «تو» ،

                                                     «نیستی»

 

# # # # # #

 

این مثنوی تلخ و گور «تو نیستی»

عفریته ها و چشمه ی کور «تو نیستی»

 

دست طناب و مرگ خفیف «تو نیستی»

اعدام کرده اید ، ردیف «تو نیستی»

 

 

   # # # # # # #

 

اینجا به بعد جوخه ی کابوس و مرگ تو

سرباز صبح و سنگر فانوس و مرگ تو

 

یک شهر روی زلزله با موزه های تو

تابوت خاک پیرتر از کوزه های تو

 

شعری اسیر خندق باریک فکر تو

ما و سیاه چاله ی تاریک فکر تو

 

 

ودکای تلخ چشم تو دور سرم ، بنوش !!

یک ذره خون تازه تر از پیکرم بنوش

 

آهای !! ... روستای دلم را حراج کن

سرو بلند شهر مرا شکل عاج کن

 

یک شب بیا به کلبه ی یک عمر آرزو

پیش زنان باکره ی شهر تو به تو

 

داماد شو ، تو صیغه ی این شهر را بخوان

عقد عروس آینه ها را بیا بخوان :

 

 ... «این قدر واژه ای که به شاعر نمی رسی   

                                  احساس کاملی تو به آخر نمی رسی» ...

 

######

 

روزانه هاي زند گی ام را اسیر کن

روح مرا از اين همه ميّت ، تو سير كن

 

 

امشب بیا که از کفنت می رسم به تو

از جنّ گورهای زنت می رسم به تو

 

با پله های پیرهنت می رسم به تو

در گيج گاه برج تنت می رسم به تو

 

 امشب بیا که یک غزل تازه گفته ام

هر چه گناه برزخ دل بود شسته ام

 

امشب بيا كه مثنوی ام را کلاغ خورد

گنجشک های شعر مرا حوض باغ خورد

 

    # # # # # # #

 

اینجا به بعد من غزلم با ردیف ((تو))

با واژه های دست به دست حريف تو

 

با یک نفر که صورت سردار من نبود

در بي كجاي سایه ی جسم نحیف تو

 

یک روح مرده در جسد هر چه مرد و زن

یک گور زنده دور محیط خفیف ((تو))

 

هرگز خیال وحشی ام ارضا نمی شود

با شعری از تغزّل مرگ لطیف تو

 

 اینجا کسی که نیست مرا در جهنم است

                                که هیچ وقت ،

                                                      هیچ کسی از تبار ما ،

 

                                                         هرگز نمی رود به بهشت کثیف تو ...

 

 

 

 

* تاس : بي قراي ، بي طاقتي و ...

 

دوست عزیزم ، مهدی بهرنگ راد با سپیدی زیبا در فضای سوررئال به روز است ... حتما ببینید که ارزش دیدن دارد ...

 

 

       س ـ ش ـ بهشت

       تابستان ۸۵ ـ مهاباد