نگاه های پُر از مرگ هم کفاف نکرد
سکوت منظره ای بود ، اعتراف نکرد
و عمر ثانیه ها هم تمام می شد و مرد
ضریح توبه و تردید را طواف نکرد
و مرگ هم ترسید از نگاه خیره سرش
که پلک ، خنجرک چشم را غلاف نکرد
گمان کنم که شکنجه درون خود پوسید
میان خلسه ی کوهی که اعتراف نکرد
و یک شهامت مطلق مرتباً می گفت :
نه ... !! هیچ مردی با دین خود مصاف نکرد
نه !! هیچ وقت به درهای دست بسته نگفت ،
چه حس زیبایی داشت ، " اعتراف نکرد "
نترس ، آینه ای بیشتر نمانده به مرگ
نترس ، مرگ تو هم مرگ را کفاف نکرد
بجنب خاطره ها را مرور کن دیرست
که ابر خاطره ها ... آسمان صاف ... " نکرد " ...
* * *
... و جلوه های تو دنبال پلک پنجره بود
که از همیشه نگاهت دو چشم باکره بود
همیشه خواب ببین ، خواب دختر خوبیست
همیشه جنگل ، نزدیک کلبه ی چوبیست
همیشه برکه پر از خواب سرخ ماهی هاست
همیشه دیدن سرگیجه های شب زیباست
هنوز مزه ی مشروب و تخمه یادت هست
هنوز نامه و عشق و کرشمه یادت هست
همیشه آدرس دوست را بلد بودی
همیشه جاذبه ای بین خوب و بد بودی
هنوز مادر بیچاره ات عروس خداست
همیشه اشک زنت گریه نیست ، اوج صداست
همیشه قوی سفیدی درون قلب تو بود
همیشه لیلی زندان جنون قلب تو بود
نترس ، باز تو پیروز می شوی بر مرگ
تمام خاطره ها را تمام کن در مرگ
پرنده فال گرفته به آسمان برسی
رفیق ، بال بزن تا به دستشان برسی
بجنب باز سفر پیش روست ، سمت خدا
سفر به سوی همیشه ، به سمت نور ، بیا ...
بجنب خاطره ها را مرور کن دیرست
که لحظه ها هم از مرگ دوستان پیرست ...
* * *
... نترس آینه ها را کسی طواف نکرد
که انعکاس پر از مرگ هم کفاف نکرد ،
نترس ، امشب ، مردی که رفت سمت خدا ،
سکوت منظره ای بود اعتراف نکرد .
س.ش.بهشت
خوی ـ ۱۲/۱۰/۱۳۸۴