یک غزل به نام امیلیا
غزل بخوان امیلیا ،![]()
غزل بخوان ،
غزل خواندنت زیباست ،
وقتی که می لغزند
پریای دستان تو
بر تنور برجد سینه های من .
همان دو جادوگری
که با ظرافت شعبده هاشان
اشتیاق را ، تپش تپش در عروج می کشند .
همان دو پرستویی
که پرواز کنان
کوچ می کنند گاهی ،
به هرمگاه میانه ی عریان .
همان دو باکره ای که با قصیل غزل
پیامی دارند از هماره های لطافت .
تمام وجودم را بی واسطه در تو خلاصه می کنم .
* * *
غزل بخوان امیلیا ،
غزل بخوان ،
غزل خواندنت زیباست و
ندیدم در هبوط افتد
هنگامه ی زیبایی تو ،
تا از من بخواهی
که در محاق اندازم
این هوسناکی خیال پریشم را .
نه امیلیا ،
غزل بخوان و
هیچ چیز دیگر مگو ،
که آن نیست بلوغ سرگشته ی جوانت
تا پیرانگی هوس را سر تسخیر نباشد ،
این شیطانی شده ی خوابهای مردی دیر شده را .
نه امیلیا ،
غزل بخوان و
هیچ چیز دیگر مگو ،
که شعبده ی زیباییت
خلاصه ، خلاصه ذوب می شود
در بی واسطه های یک خیال ،
یک هوس .
س.ش.بهشت
بهبهان ـ بهار ۸۵
فكر نكنم زياد مهم باشد كه 27 ارديبهشت ماه سال 1362 در مهاباد ...