قبل از سلام باید بگم که وبلاگ در همین دو روزه به خاطر دوست

 

استادم شهرام میرزایی به روزتر شد (اگر چه شاید ...) ولی بازم می

 

گم

 

که :

 

سلام

وقت خوبی بود برای به روز کردن ، که بعد از جریانات این چند روزه (وبلاگ نازی معروفی) با وجود تمام گرفتاری هایی که از امتحانات پایان ترم دارد روی سرم هوار می شود ، دیدم نمی شود چیزی ننوشت و بی خیال گذشت .

 خالی از لطف نیست که در همین باره یکی دو مطلبی را که این ور آن ور خوانده ام برایتان بنویسم .

 

1 _ یکی اینکه یادمه یوسف علی میر شکاک که در مجله قرن بیست و یک باهاش مصاحبه می کردن ازش پرسیدن شما سالها با شاملو مشکل داشتی و در مصاحبه های مختلف و نوشته های گوناگون مورد نقد و خطاب قرارش می دادی ، اختلافتان به خاطر چه بود ؟ که آقای میر شکاک در جواب با زبان رندانه ملت را حالی کرد که ایشان سالها پول می گرفته تا به شاملو فحش دهد و جالب است که خودش هم اعتراف کرد که شاملو هیچ وقت به اندازه ی حتی یک هجا هم به او جواب نداد . البته جالب تر آنکه بدانید که یوسف علی میر شکاک از دسته ی شاعران جبهه و جنگ و جریانات ارزشی است ( همان مدیحه سرایی خودمان ) و در حالی که دلش خون بود از یک کلمه جواب شاملو که خطاب به او باشد هیچگاه چیزی نشنید و شاملو هم هیچگاه خود را وارد بحث با او نکرد . ( البته بحث که نه ، فحش و فحش کاری که می دانید شاملو هم زبان گزنده و منفعلی از بابت فرهنگ عامیانه داشت ) .

بعدها جهاد جهان شاهی ، مترجم نام آشنای زبان آلمانی در نمی دانم چه روزنامه ای بود که فقط در دو خط نوشت که آقای میر شکاک !! شاملو اگر به شما فحش هم می داد مشهور می شدی . چون در حدی نبودی که شاملو بخواهد به شما حتی فحش هم بدهد و ...

 

2 _  اگر چه در طول تاریخ ادبیات فارسی ، گاه اشعاری آزاد از قید تساوی اوزان دیده می شود ، ولی هیچ کدام از آنها را به صرف داشتن همین یک مشخصه نمی شود شعر نو محسوب داشت . و نیز نمی شود بدین بهانه ، یعنی به بهانه ی شکستگی وزن چند شعر در گذشته ، تاریخ پیدایش شعر نو را تا قرن ها به عقب برد . وقتی که از مبدأ تاریخ پدیده ای سخن می رود ، غرض هنگامی است که آن پدیده از آن به بعد آغاز به رشد و تحول و پیشروندگی می کند . تسری می یابد و به عرصه ها و پدیده های دیگر نفوذ می کند و عوامل اجتماعی دیگر را تحت تأثیر و تغییر قرار می دهد . پدیده های اتفاقی که چون حباب هایی بر بستر تاریخ پیدا می شوند و به لافاصله از بین می روند و مبدأ هیچ اتفاق و حرکت بعدی نیستند و هیچ تأثیری در عوامل جانبی ندارند همواره  در طول تاریخ وجود داشته و به عنوان یک سرآغاز از اهمیتی برخوردا نیستند . حتی نقاشی های انسانهای اولیه ، نه آنکه همچون پدیده ای موقتی و اتفاقی و گذرا ، بلکه به مثابه کار ابزرای موثر ، قرن ها عامل نظم بخشی به زندگی اجتماعی مردم بوده است ، به اعتبار اینکه عناصری از کوبیسم در آن یافت می شود ، سرآغاز و مبدأ کوبیسم شمرده نمی شود ...  

 

3 _ رودکی ، پدر شعر فارسی دری نام گرفته است ، ولی می دانیم نخستین سراینده ی شعر به زبان فارسی دری رودکی نبوده است . حنظله ی بادغیسی (م.220 ه.ق.) ، محمود رواق (م.221ه.ق) ، فیروز مشرقی (م.283 ه.ق.) ، محمد بن وصیف سگزی ، بوسلیک گرگانی ، شهید بلخی و دیگر و دیگران همه از شاعران به نام اند که عده ای از اینان در سده ای پیش از رودکی می زیسته اند و چه بسیار اشعار همسنگ وی از خود به جا گذاشته اند .

از شعرای بزرگ زبان فارسی ( فروسی ، نظامی ، مولوی ، سعدی ، خیام ، حافظ و حتی صائب ) هیچ کدامشان طراح ، بنیان گذار و نظریه پرداز سبک نوینی در شعر فارسی نبوده اند ، و ارزش و اهمیت کار این شاعران هم نه در اقدامات انقلابی بنیان کن و نوساز ، بلکه درست بر عکس ، به دلیل حفظ بنیان ها و دستاوردها ، و جمع بندی و اصلاح و بهره گیری ظریف از ظرفیت های شعر تا دوران خویش بوده است .

حافظ نه فقط اساسا هیچ نوع نوآوری در شعر نکرد ، بلکه بیشتر اشعارش را هم  تحت تاثیر اشعار دیگران سرود . به قول اخوال ثالث « حضرت حافظ که خود را جمع المال اصحاب صنف خود می دانسته ... شعر ناصر بخارایی را برداشته ، فقط «شد» را به «بود» تبدیل فرمود ، و بیت به نام او کتیبه شده است بر آرامگاه وی : (( بر سر تربت ما چون گذری همت خواه // که زیارت گه رندان جهان خواهد بود)) .  فقط اشعاری را که حافظ تحت تاثیر سعدی سروده و بهاادین خرمشاهی جمع آوری کرده بیش از دویست مورد می شود . به قول آقای سمیعی : « در غزلهای حافظ واژه ها و ترکیبات نوآفرید ، صنایع بدیعی کم نظیر ، مضمون های بکر ، رمز ها و نمادها ... نیست که نظر گیر است . کمال هنر حافظ در این است که از همان عناصر در دسترس معجونی شفا بخش و مفرح می سازد . تعبیرها همان تعبیرها و اسطوره ها و صور خیال همان است که بود ... » .

در این میان ، تنها شاعری که زیر سلطه ی جو مسلط بر شعر دورانش باقی نماند و با شناخت دقیق قانونمندی های حاکم بر تاریخ و شعر ، و هم کالبد شکافی شعر فارسی ، به مرور توانست با تئوریزه کردن دستاوردهای هنری اش به استحکام و استقرار شعر مدرن یاری رساند ، نیما بود .

 

... و اکنون و در این برهه ی زمانی و پس از تمام فراز و نشیب هایی که بر شعر و غزل امروز ایران گذشته مهم نیست که ما بخواهیم نیما باشیم ، یا اینکه همیشه اگر صاحب سبک و تئوری جدید شدیم حتمن مشهور و موفق هم می شویم در ادبیات و شعر .  به وجود آمدن جریان های مختلف ادبی در جهان اساسن در راستای نیازهای جدید است و کسانی که این نیاز را درک می کنند و بانی و باعث آن می شوند هم همیشه هستند .

مهم تر کسانی هستند که بتوانند همزمان و موازی با همان بدعت آوران در راستای رشد و اعتلای تجریبات جدید و نیز در مسیل درست قرار دادن سیل این تجربیات تازه بکوشند . و این بدین معنی نیست که هر کس هر چیزی را که با کمی رنگ و لعاب مدرنیستی و فلسفی تحویل ما داد ، دربست بپذیرم و چشم مان را بر هرگونه نقد و بازخوانی مانیفست ها و نظریات شالوده ریزش ببندیم که مثلن جریان ، جریان متجددی است .؟ نه همیشه اینطور نیست .!!!! از طرفی همین هم دلیل نمی شود که با کینه و بد ببینی نسبت به هر نوع نظرگاه تازه ای فقط به قصد دعواهای زبانی و سفسطه بازی و « نقد به هر قیمتی »  با آن برخورد کنیم و هنوز جریان یک دهه از عمرش را کامل پشت سر نگذاشته از آن انشعاب دهیم و مانیفست تازه صادر کنیم (که آن را هم نکرده اند عده ای) که بله جریانتان مغلط گویی بوده و ما ایندفعه پرچمدار شده ایم و ...

ثانیا امثال شاملو و نیما اگر در حاشیه سازی های شعر فارسی بیشتر از اسمشان بزرگ شده اند (البته در مقایسه با تفکرات شاعر بسیار متجددی مثل هوشنگ ایرانی می گویم) به این دلیل نبوده که فقط جنجال سازی های مدرنیستی و جریان بازی داشته اند که هم در ک درستی از زمانه ی خود داشته اند یک . دوما به زبان مردم و زمانه ی شان شعر گفتند . دغدغه های انسان آن روزی در شعرشان منعکس بوده .

جریان نساختند که بزگ شوند و مشهور . که خود انسانهای بزرگی بودند و می دانستند که نیاز داریم به تغییر و تحول . نیما جایی می گوید که : « اسلوب های هنری که توسط شخصیت های بزرگ تر به روی کار می آید نتیجه ی شخصیت های کوچک کوچک است .» نیما خود می دانست انسان بزرگی است و با آگاهی از حتمیت تغییر و تسلط بر تاریخ و ساختار های فکری _ بنیادی شعر و از طرفی آشنایی با اسلوب تئوری و مقاله نویسی قدم در راهی گذاشت که ممکن بود به منفور ترین شاعر تاریخ ادبیات ایران تبدیل شود ولی با پشتکار ، کوشش و تلاش بی وقفه و هم نرنجیدن از اتهامات و توهین هایی که به او می شد بالاخره تعهدش را نسبت به ادبیات به سر مقصد منظور رساند . بله نیما و امثال او نسبت به ادبیات و شعر متعهد بودند ، دغدغه اش را داشتند که به اینجا رسیدند . دیگر اینطوری نبود هر وقت از چت کردن خسته شدند شروع کنند به وبلاگ نویسی و دو روز نگذشته جریان راه بندازند و حاشیه درست کنند . یا خبر مرگ فک و فامیلشان را توی وبلاگ به اعلام عموم برسانند .

اگر وبلاگ نویسی می کنیم داریم از امکانات امروزین دنیا برای ارتباط با مخاطبین و دسترسی به آثار دیگران و هم تعامل و تبادل نظرات با دیگران استفاده می کنیم نه برای ترور شخصیتی و تخریب چهره ی یکدیگر .

 

4 _ درباره ی جریان کذایی وبلاگ نازی معروفی باید بگم که خوشبختانه بر خیلی از دوستان یقیین کامل هست که من نبوده ام (البته اگر واقعن کار کسی باشد و خود نازی جدن وجود نداشته باشد که اگر وجود دارد باید از ایشان به خاطر نوشته ی زیر عذر خواهی کنم ولی مجبورم که در دفاع از خودم بنویسم ) .

 علارغم آنکه یکی از گزینه هایی مورد ظن بودم ولی دوستان با کمی پی گیری و تامل و ور رفتن با قضییه ، در مورد من برایشان روشن شد که از طرف من نیست . اما من دوباره برای دفاع از خودم لازم است مطالبی را برای تنی چند از دوستان به عرض برسانم . یکی اینکه من تا همین چند روز پیش اصلا به نت وصل نبوده ام که دوستان می دانند حتی وقت نمی کردم که پاسخ محبت های کسانی را بدهم که به وبلاگم مراجعه کرده بودند . و طبعن از این ماجرا خبر هم نداشتم این چند روزه که برای فرجه ی امتحانات مهاباد هستم دوباره وصل شده ام و با خبر شدم از جریان . که البته در ابتدا اصلن نمی دانستم چه خبر است فقط دیدم خانم نازی معروفی با چند تا از دوستان درگیر است (متاسفانه خیلی هم مودبانه) . که کنجکاو شدم و سر زدم ، در مورد دو شعر اخیرش یه چیزی نوشتم و در مورد اینکه از این جنگ و مرافعه ها دلم خون است . حتی کامنتی نوشتم و خواهش کردم تایید نکنه در مورد اینکه اگر جدن در مورد پست مدرن و این جور مباحث کار کرده منم کارایی تحقیقی دارم که دوست دارم او هم ببیند و منم کارای او را ببینم و اگر دوست داشت می توانم کمکش کنم و شماره بهش دادم (حتی سه تا) ...

بعدا که وبلاگشان را کامل خواندم تازه اون مطلبی رو که در مورد خانم زنده دل بود دیدم و بلافاصله یک کامنت دیگر نوشتم و خوب همه محتواش رو می توانند برند و آنجا بخوانند ...

اما آغاز ماجرا از این جا بود که عده ای هم به من مضمون شدند و هم شروع کردن به اظهار لطف کردن (از طریق نوشتن کامنت با اسمای مختلف از جمله طرفداران پسا غزل) . خوب اولن باید بگم که برای دفاع از خودم منم مثل بقیه پیگیر این ماجرا شدم آی پی وبلاگ نازی معروفی رو درآوردم با آی پی سایر بچه هایی که بهشون دست پیدا کردم مقایسه کردم و نتایج جالبی هم به دست آوردم که بعضی هاش رو می گم و بعضی هاشم ترجیح میدم فعلن چیزی نگم .

 

در مورد خودم باید بگم که :

 server ip address  من اینه 2-10-168-192

  Clinet ip address من اینه 247-214-191-80

دوستانی که به من ظن دارن می تونن پی گیری کنن ببینن چی می شه .

 

ولی اگر من بودم به دوستام مثلا در بهبهان می گفتم این کارو برام بکنن تا کسی منو پیدا نکنه . کما اینکه الانی ام که معلوم شده این آی پی نازی خانوم ماله استانه فارسه دلیلی بر محکوم کردن خیلی از دوستان اون جایی نمی شه که خیلی های دیگه می تونن از یه جا دیگه و با کمک دوستاشون در استان فارس این کارو کرده باشن .

 

جا دارد همین جا از محبت دوستانی چون حمید سهرابی که مثل من پیگیر کار بود تشکر کنم و هم از راهنمایی های دوست عزیزم دکتر مهدی موسوی هم نهایت تشکر را دارم و از خانم حقیقت هم به خاطر در اختیار گذاشتن آی پی خودشون و دوستانشون و هم دادن اطلاعات مفیدی که بسیار کمک کرد ممنونم .

و اما شعر ... شاید آمادگی گذاشتن کار خوبی را برای الان نداشتم ... کارای زیادی دارم که دوست داشتم یه سری دیگه از مراحل دوباره خوانی را پشت سر می گذاشت بعد به روز می کردم ولی خوب از پست های بی شعر خوشم نمی یاد برای همین یه کار قدیمی رو با یه ذره اصلاح می ذارم امیدوارم بتونم از نظر دوستان در مورد این کار استفاده کنم . این کار ماله آذر 85 هست ...

 

 

 

 

 ((لیلا کمی بزخم لبم را که خونی ام))

 

 

 

تکرار موج ،

خلسه ی ساحل ،

نمای من ،

ردّ سکوت حنجره ام در صدای من

تصویر جای خالی من ، روی صندلی

 زل میزند به صحنه ی دریا به جای من

امشب سوار قایق لب هات میشوم

 با خود مرا بهشت ببر ، ناخدای من

که هی سکانس چشم تو اجرا ﻧَ / میشود

 از بین فیلم نامه ی دیروزهای من ،

یک صحنه را برای تو با / زی/ر

           من بخواب احمق که درک / می کنم ات مثل زن ...

بخواب امشب میان موی رگم مولوی !! که شمس ...

 می خواست ، از تو شعر شود / با کنایه /

من  تزریق می کنم به غزل از هوای تو

 دیوانه گیست خود کشی واژه های من

حالا ، اطاق ، پنجره ، ساحل ... و صندلی

هی دور میزند به دور نمای من

و از دماغ خونی من سرفه می کنم

دیوار گیج میرود از تو  - خدای من -

هوش از سرم پریده ، دلم ضعف می تند

بالا می آورند ترا ، چشم های من

ول کن که در ادامه ی  این شعر لعنتی

مردی برای قبر خودش حرف می خورد ...

 

__ « روزی که زن

                       در زباله دانی کلمات باکره می لولید

 

از جهنم تماس می شوم را ،

توی خطوط فرشته گم می شدید ،

و در ذهن گندیده ی یک شاعر مسموم

استفراق را بالا می رویم

از گیس های زنی که دراز افتاده بود

در زباله دانی کلمات لا به لا »

 

__ « یک ذره که چشمانش را مکث می کنم ،

از تمام شهر در نگاهش می پاشند ،

و آیینه ها را به تماشای عفریته ها بوتیک میکنید

 که در خود کشی قرص های ماه به ماه

چشم های مادرش را در نگاه دیوار می کوبید

و ته مانده های خواهرش را

زهرمارِ سگ زاده های کوچه نشین بود »

 

اینجا مردمی که خالی از شهر شده اند

وقتی که تیغ های دستم را رگ می کشند

در خون شتک خورده از پوست جاده می فهمم

که یک جنازه پشت اپیزود ساحل است

با روح جن گرفته ای از فیلم های تو

 با هیکلی که کرم زده ، گوشت ریخته یک باره ، از تَنَفس هوای تو

با خاطرات مختصری که نداشته

 از روز های خودکشی اش در صدای تو

حتی فرشته های زناکرده آمدند !!

 توی سیاه چال تنش پا به پای تو

 

                                    # # #

 

 

__ « بس کن زنیکه زل زدنت هم جهنمی است

             حیف است شهر ، پر شود از چشم های تو ...»

 

 

 

 

 

         

 

 

معاشرت ادبی :

 

((با هیکلی که کرم زده ، گوشت ریخته))

 

وامی است از شهرام میرزایی که وامدارش هستم .

 

اما دوستانی که رفرنس های متن بالا رو می خوان ایناهاش :

 

۱ ـ تاریخ تحلیلی شعر نو ــــ شمس لنگرودی

 

۲ ـ مکتب وقوع در شعر فارسی ــــ احمد گلچین معانی

 

۳ ـ درباره ی حافظ (مجموعه مقالات)ــــ احمد سمیعی

 

۴ ـ عطا و لقای نیما یوشیج ــــ مهدی اخوان ثالث