نامه ای در حمایت از هلهله ها

 

قرار بود با خیابانی که از آن ورِ آب اجاره کرده بودیم

و بارانی که بر فراز دریاچه بیتوته می کرد

کلماتی غَثَیان کرده را به معانیِ بسیارِ اسامی ِ ]در خفیه گاه نشسته[ بیافزاییم

و از آن به بعد نامه ای  _لابد با سلام وخسته نباشید _ شروع کنیم

که علارغمِ عارض شدنِ عوامل ِ وارفته ی رویا

نشد

و البته تقصیرِ بلندِ گیسو های با سنجاق-آلوده ی شماست

که در گوش استعاره ها پنبه می فِشارد

از ابر ها هم لختی صدای آرام تر ، به جای شلیک ِ "چیز" ها می خواهد

{و یادآوری می کنیم که "چیز" ها را برای پرهیز از خشونت

و همچنین به احترام نسل های آینده که خودآیینِ خویش هستند

و دلایلی از این دست} در میان علائم قرار دادی وامیگذاریم .

که گفتند ، عروس آورده ایم

صدای مادران برخواست و دستِ دعای گلوله ها بر پرده ی "چیز"ها می لَخشید

صدای مردان در هلهله ها تنیدن گرفت و فریاد ها می دوختند بر دشت و

زنانِ فراخِ گلوها و زنانِ سطرهای نیامده و زنانِ زنده گی های همطراز و دویدن

یادم افتاد که در اسب ها بی قراری ، اندازه ی تاخت های شان بود

و مردمان ِ جان های زیبا ، برای پاره ای از توضیحات ، در فرار از تصمیم گندم گون ِ خاک شان ،

"تسلیم" را بالذاته به یک زمانِ خصوصی برای نَفسی مَسلک-طور تبدیل کردند

گفتند عروس آورده ایم و دختران هلهله می کشیدند که جنگ است برادر

دست هایت را به هوای مزرعه یک قدم عقب تر از تپه های مُشرف بر صدای "چیز" ها بچین

قرار بود از طرز ایستادنِ شان ]میان آن لباس و لهجه[ شرحی بر رودخانه اضافه شود

از نامِ "فرات" یک هجای آکوستیکِ فطری به جا می آمد

در سینه خیزِ موسیقی ِ زبانِ محلیِ سنگ ها به سمتِ شهر

یک تعادل ِ الآهی دست اندر کار ِ انجامِ داستان بود

به خاطر سینه-سرخ های ِ ویلان توی دشت های دور تر بود که سنگر ها را رو به مرز های پریدن می بستند

وقتی آدم یک تکه آرزو در جیبِ کوچک ِ کتش دارد

دیگر مهم نیست "چیز" ها با چه "چیز"هایی به قصد ِ آکندن ِ روح از زبان مان می آیند

دیگر مهم نیست انعکاسِ آینه از تصادمِ نور و فیزیک است

یا تَوَّهمِ خشت های ویران ِ انباشته میان شیشه ها

آدم یکجوری می شود

آدم به صدای رودخانه تصویر اسبی را یاد می آورد که از کناره آب می نوشد

یا به احترام کبک ها

به زحمت داس و مزرعه فکر می کند

وقتی سَرِ ظهر از دور ، پرهیب خاتونی با قوتی در دست کم کم پر رنگ تر می شود

آدم یکجوری می شود

آخر ، همین زنده گیِ منکسر شده ی شما خیلی پیش تر از دعاوی لجبازانه ی کلمات ِ ما

به انسان

به شقاوت

به عشق و تاریکی و

تصنیف ِ تاملات ِ خاک و تپه های مجاور و پرچم های با خون افراشته ی مرز ها معنا داده

دیگر چه کاری است

تا آدم یکجوری شد

حتمن که بنشیند و زحمتِ واج آراییِ استعاره ها و اغفالِ تشبیهات و مجاز ها را بکشد

داستان بگوید و هیمنه ی بالا بلندِ شما را به تعلیق بیندازد

که بشود چه آخر سر ؟

شما خود گواهِ گویای کارِ زنده گی کرده ی تان هستید

حال ، تا قسمت ما و کارهای مان چه خواهد بودن

 

 

سردار شمس آوری